rabi1




جنگ . چهارم
#1


ادمه جنگ . سومالخالق فقط من
بین اینها فقط من لیاقت شهادت رو نداشتم
حاج محمد پیشونی من ماچ کرد و در حالیکه خنده بر لب ش بود گفت من  دارم می روم سمت خط اگه کسی از بچه ها رو دیدم می گم بیاد پیشت و به عقب ببرت خداحافظی کرد و رفت همین طور که در تاریکی شب داشتم تلاش می کردم ببینم دور و برم چه خبر یک دفعه دیدم از سمت جلو یکی داره به طرف من می آید به من که رسید گفت مشتی چی شدی خوب که دقت کردم دیدم درویش یکی از بچه های دسته مون درویش باستانی کار بود و بازوهای ستبری داشت گفت چی شدی گفتم نمی دونم فقط متوجه شدم ی توپ مستقیم خورد کنار دستم سر و گردنم ، کمرم، ستون فقراتم ،دست راستم ، شکمم براثر موج گرفتگی به هم پیچیدم و شکمم ورم کرد و تمام وجودم درد می کند و تنفسم به راحتی انجام نمی شود داشتم اینها رو به سختی و بریده بریده برای درویش می گفتم که حیدری امداد گر دسته هم اومد یک آتل و باند جنگی از کوله پشتی اش در آورد یک تنه دستش رو رو کمر من گذاشت پس از اینکه کمر من رو به آهستگی صاف کرد و آتل و باند جنگی رو بست رفت بسمت خط درویش هم من و انداخت روی کولش و به سمت عقب حرکت کرد چون محیط گلی بود چند بار پایش لیز خورد و باهم به زمین افتادیم بعد از چند متر دور شدن از محدوده مجروحیتم یک برانکارد پیدا کرد که پیکر ی شهید روش بود او را به زمین گذاشت منو بر روی آن خواباند در همین حین چند تا بسیجی که به عقب بر می گشتند مرا به آنها سپرد که ببرند به سمت سه را شهادت و خودش به سمت جلو رفت (خط مقدم ) همینطور که روی برانکاد خوابیده بودم و به سمت عقب می آمدیم به سه راه شهادت که رسیدیم نا خواسته پای یکی از این بسیجی ها لیز خورد و به زمین خورد و من هم بر روی زمین افتادم در همین حین یک خمپاره به زمین خورد و تعدادی از ترکش هاش به من و این دوستان خورد و برای بار دوم مجروح شدم بالاخره به هر سختی بود رسیدیم به لب جاده اما دریغ از یک آمبولانس که ما رو به عقب بیاره یکی گفت بودن اینجا(سه راه شهادت ) خیلی خطر ناکه هر لحظه ممکن توپ و یا خمپاره ای بررزمین بخورد . چند لحظه ای صبر کردند از آمبولانس خبری نشد یک خشایار (نفر بر زرهی) اومد بچه ها سوار اون شدند دو نفر از پائین نفر بر کمکم کردن دو نفر از بالای نفربر بالاخره من را با هر سختی که بود سوار نفربر کردن تا سوار نفربر شدم دیدم یکی از بچه های محله صد دستگاه محمد ذبیهیان هم بالای نفربر بود از او پرسیدم چی شده دستش رو از روی صورتش برداشت و دیدم یک ترکش خورده روی گونه اش زیر چشمش . چند صد متری از تیر رس عراقی ها که دور شدیم رسیدیم به یک اسکله کوچکی که توسط بچه های سپاه درست کرده بودند برای جابجایی مجروحان.  به آنجا که رسیدیم سکان داری نبود (راننده قایق) یکی از بچه ها که جراحتش نسبت به همه کمتر بود گفت اگه قایق روشن بشه و خراب نباشه من بلدم راه ببرمش خلاصه همه سوار قایق شدن با سلام و صلوات حرکت کرد چند متری از اسکله دور شدیم که موتور خاموش کرد در اطراف مان خمپاره ای بود که اصابت می کرد و صدای ویز ویز ترکش ها بود که از اطراف مان به آب می خورد سکان دار به هر نحوی که بود با کمک یکی دیگر از بچه ها پروانه قایق رو در آورد دید کمی سیم خار دار دور پروانه پیچیده شده است باتلاش فراوان سیم خاردار رو رها کرد موتور را به داخل آب انداخت به دو سه استارت قایق روشن شد همگی یک نفس راحت کشیدیم هنوز چند متری دور نشده بودیم مجددا موتور قایق خاموش شد دوباره موتور رو از زیر آب در آورداند دیدن مجددا سیم خار دار, اما این بار مقدار بیشتری به دور پروانه پیچیده شده بود دوباره بعد از باز کردن سیم از دور پروانه و روشن کردن موتور تا آمدیم به راهمان ادامه دهیم هنوز راه نیافتاده بودیم مجددا موتور خاموش کرد تا موتور رو در آوردیم با بهت و حیرت تمام دیدیم دوباره یک تیکه سیم خاردار به دور پروانه پیچیده همه در فکر این بودند که چه حکمتی هست که اینطوری می شه که یکی از بچه داد زد بابا روی میدان مین هستیم تابلو یکم اون طرف  تر مگه نمی بینید همه حواس ها به تابلو جلب شد درست بود روی تابلو نوشته بود خطر مرگ میدان مین تازه فهمیدیم حکمت اینکه همه سیم خار دار به دور پروانه پیچیده می شه چی بوده در همین حین یک قایق که با فاصله از کنار مون داشت رد می شد فهمید, ما روی میدون مین هستم گفت برادر مسیر رو بلد نیستی یا خوابت برده الان تو محدود میدان مین هستید. از جاتون تکون نخورید تا بگم چی کار کنید دل تو دل بچه ها نبود اونهایی که شهادت در خط اول جنگ نصیبشان نشده بود الان روی میدان مینی بودن که عراقی ها کارگذاشته بودند. بعد آب روی آن انداخته و کلی هم سیم خاردار موانع دیگر هم گذاشته بودن خلاصه اون قایقران گفت اونهایی که سالم تر هستن و دست شان مجروح نشده آهسته دست تون رو درون آب بکنند و با دست شروع به پارو زدن کردن همش تذکر می داد. آهسته عجله نکنید چند دقیقه ای طول کشید تا از روی میدان مین خارج شدیم من بر اثرخون ریزی زیاد داخلی .... ادمه دارد.

پیام زده شده در: ۵:۵۹ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۴
بالا


خاطرات جنگ 3
#2


در گذشته خواندید ن. سرتایر اونجا رو دود و باروت و خون و پیکر شهدا مون رو گرفته بود . امردا تموم شدن مهمات براشون معنی نداشت.
 وقتی روی یک قسمت زوم می کردن دیگه حداقل ش نیم ساعت, چهل دقیقه شروع به ریختن آتیش می کردن تا بالای یک ساعت اینکه می گم واقعا همیجور بود انگار نامردا کارخونه ساخت بمب و خمپاره بغل دست شون بود از اونطرف تولید می شد از این طرف اینا شلیک می کردن خلاصه تو مسیر (سه راه شهادت)که می رفتیم بدن مطهر شهدا و دوستان و همرزمامون بود که ما از کنارشون رد می شدیم هیچ وقت این صحنه از جلو چشم دور نمی شه سر سه راه شهادت که رسیدیم ی تویوتا اونجا ایستاده بود یهویی چشممان به عقب تویوتا افتاد دیدیم سه تا پیکر اونجاست که روشون ی پتو پاره نصفه نیمه در قسمت بالا تنه شان کشیده شده بطوری که پاهای شان پیدا بود در همان موقعیت هم با کمی دقت و زیرکی از شلوار پای شان که برایمان آشنا بود می شد فهمید که پیکر ها متعلق به چه کسانی می باشد .بله یکی از اونها جواد صراف دیگری بیسیم چی و اون یکی راننده گردان بود که به محض ورود شان در خط بر اثر اثابت ترکش توپ و یا خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل گردیده بودند خلاصه از کنار پیکر اونها گذر کردیم و به مسیر مان ادامه دادیم اونهم چه مسیری از یک طرف آب و گل ولای محاصره مون کرده بود و از طرفی دیگر هم عراقی ها, اگر از پایین ترین نقطه ی خاکریز حرکت می کردی در گل ولای فرو می رفتی و برای حرکت کردن به زحمت می افتادی و اگر از کمی بالا تر می رفتی عراقی ها به زحمت می افتادن و با تیر مستقیم ، خمپاره و توپ مستقیم ازت پذیرایی می کردن بهر حال راه و روشی بود که خودمان برای دفاع از خاک و ناموسمون انتخاب کرده بودیم. نزدیک به هفتصد، هشت صد متر شاید کمی کمتر یا کمی بیشتر از سه راه شهادت دور نشده بودیم که یک دفعه ستون برید محمدفلاحی و محسن زهرائی در گل لیز خورده و به زمین افتادن چون نباید بین بچه ها فاصله می افتاد من دوان دوان خودم رو به ستون رسوندم تا بین بچه ها فاصله نیفتد تقریبا به بچه که نزدیک شدم صدای برخورد شئی و یا چیز سنگینی به لب خاکریز توجه ام را جلب کرد تا به خودم اومدم در حال خیز رفتن به سمت گل ولای بودم از روی ناچاری که تمام بدنم به یکبار مملو از درد و در جا خشک شد دیگر توان ایستادن بر روی پا هایم را نداشتم خود به خود بدون اینکه اختیار بدن و دست هایم رو داشته باشم با صورت به زمین خورده و در گل فرو رفتم برای مدتی بی حس افتاده بودم همه چیز را می شنیدم ولی توانی برای بلند شدن نداشتم در آن لحضه کار خود را تمام شده فرض کرده بودم و در دل دعا می خواندم نفراتی رو که کنار بدنم رد می شدن رو احساس می کردم زهرایی و فلاحی از کنارم رد شدن و باهم این رو می گفتن که این بنده های خدا رو ببین چطوری شهید شدن و رد می شدن غافل از این که بابا ما هم دسته ای شما بودیم اما تو تاریکی شب درست نمی شد تشخیص داد در همین گیر و دار بودیم که محمد طاهری (حاج محمد طاهری مداح اهلبیت) اون موقع در تبلیغات گردان شهادت فعالیت می کرد اومد یکی یکی بدن بچه ها رو نگاه می کرد تا رسید به من راستی یادم رفت بگم من ی لباس خاکی داشتم و هنوز هم نگهش داشتم این رو وقت عملیات و یا زمانی که برای پدافندی می خواستیم به خط بریم می پوشیدم که بچه ها با دیدن من و لباسم کمی روحیه بگیرن و لبخند رو لباشون جاری بشه حالا اون لباس چطوری بود  پشتش نوشته بود می روم تا انتقام سیلی زهرا (س) بگیرم رو دو تا بازوانش آرم یاحسین دوخته بودم بالای جیب ها ش دو تا آرم دوخته بودم مزین به نام اهل بیت روی خود جیب ها هم همچنین نام مبارک اهل بیت رو دوخته بودم به همین سبب بچه ها بهم می گفتند تابلو اعلانات اومد و کلی می خندیدیم, می دونید در آن شرایط سخت و طاقت فرسا برخی اوقات آدم کم میاره و با دیدن این کار من تجدید روحیه می شد برای بچه ها ببخشید از مطلب اصلی دور وغافل شدم. داشتم عرض می کردم حاج محمد طاهری اومد بالای سر بچه ها و می دید که یا شهید شدن یا لحظات آخر شون هست کمی صبر می کرد هر کاری از دستش برمی آمد برا شون انجام می داد. رسید بالا سر من بعد از تلاش که من رو از توی گل ها در آورد کوله آرپی جی رو از تنم بیرون کشید و روی من رو به سمت خودش برگردوند دید من زنده ام صورت گلی ام را پاک کرد راه تنفسم رو که کمی گل پوشانده بود باز کرد کمی به سختی نفس کشیدم من را شناخت بعد رو کرد به من و گفت دادش رفتی دست ما رو بگیر من هم که خیلی آدم شوخی بودم و در هر حال به بچه ها روحیه می دادم به سختی و بریده بریده گفتم تا حلوای تو رو نخورم نمی رم اینو گفتم و محمد طاهری یک لبخند زد و من از تو گل ها در آورد و به حالت دازکش گذاشت  کنار خاکریز من داشتم به سختی اطراف خودم رو نگاه می کردم دیدم در جلو تر از من چند نفر از بچه های دسته خودمان شهید شدن اونهایی رو که اسم شون یادم هست براتون بگم  (ابوالفضل کمیجانی ،  حسین شرافتی ، مصطفی خامنه ) و چند تا دیگه از بچه ها که الان اسمشون در خاطرم نیست. جل الخالق . این داستان ادامه دارد

پیام زده شده در: ۱۴:۱۶ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴
بالا


خاطرات جنگ 3
#3


ادامه از قبل . نامردا تموم شدن مهمات براشون معنی نداشت.
 وقتی روی یک قسمت زوم می کردن دیگه حداقل ش نیم ساعت, چهل دقیقه شروع به ریختن آتیش می کردن تا بالای یک ساعت اینکه می گم واقعا همیجور بود انگار نامردا کارخونه ساخت بمب و خمپاره بغل دست شون بود از اونطرف تولید می شد از این طرف اینا شلیک می کردن خلاصه تو مسیر (سه راه شهادت)که می رفتیم بدن مطهر شهدا و دوستان و همرزمامون بود که ما از کنارشون رد می شدیم هیچ وقت این صحنه از جلو چشم دور نمی شه سر سه راه شهادت که رسیدیم ی تویوتا اونجا ایستاده بود یهویی چشممان به عقب تویوتا افتاد دیدیم سه تا پیکر اونجاست که روشون ی پتو پاره نصفه نیمه در قسمت بالا تنه شان کشیده شده بطوری که پاهای شان پیدا بود در همان موقعیت هم با کمی دقت و زیرکی از شلوار پای شان که برایمان آشنا بود می شد فهمید که پیکر ها متعلق به چه کسانی می باشد .بله یکی از اونها جواد صراف دیگری بیسیم چی و اون یکی راننده گردان بود که به محض ورود شان در خط بر اثر اثابت ترکش توپ و یا خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل گردیده بودند خلاصه از کنار پیکر اونها گذر کردیم و به مسیر مان ادامه دادیم اونهم چه مسیری از یک طرف آب و گل ولای محاصره مون کرده بود و از طرفی دیگر هم عراقی ها, اگر از پایین ترین نقطه ی خاکریز حرکت می کردی در گل ولای فرو می رفتی و برای حرکت کردن به زحمت می افتادی و اگر از کمی بالا تر می رفتی عراقی ها به زحمت می افتادن و با تیر مستقیم ، خمپاره و توپ مستقیم ازت پذیرایی می کردن بهر حال راه و روشی بود که خودمان برای دفاع از خاک و ناموسمون انتخاب کرده بودیم. نزدیک به هفتصد، هشت صد متر شاید کمی کمتر یا کمی بیشتر از سه راه شهادت دور نشده بودیم که یک دفعه ستون برید محمدفلاحی و محسن زهرائی در گل لیز خورده و به زمین افتادن چون نباید بین بچه ها فاصله می افتاد من دوان دوان خودم رو به ستون رسوندم تا بین بچه ها فاصله نیفتد تقریبا به بچه که نزدیک شدم صدای برخورد شئی و یا چیز سنگینی به لب خاکریز توجه ام را جلب کرد تا به خودم اومدم در حال خیز رفتن به سمت گل ولای بودم از روی ناچاری که تمام بدنم به یکبار مملو از درد و در جا خشک شد دیگر توان ایستادن بر روی پا هایم را نداشتم خود به خود بدون اینکه اختیار بدن و دست هایم رو داشته باشم با صورت به زمین خورده و در گل فرو رفتم برای مدتی بی حس افتاده بودم همه چیز را می شنیدم ولی توانی برای بلند شدن نداشتم در آن لحضه کار خود را تمام شده فرض کرده بودم و در دل دعا می خواندم نفراتی رو که کنار بدنم رد می شدن رو احساس می کردم زهرایی و فلاحی از کنارم رد شدن و باهم این رو می گفتن که این بنده های خدا رو ببین چطوری شهید شدن و رد می شدن غافل از این که بابا ما هم دسته ای شما بودیم اما تو تاریکی شب درست نمی شد تشخیص داد در همین گیر و دار بودیم که محمد طاهری (حاج محمد طاهری مداح اهلبیت) اون موقع در تبلیغات گردان شهادت فعالیت می کرد اومد یکی یکی بدن بچه ها رو نگاه می کرد تا رسید به من راستی یادم رفت بگم من ی لباس خاکی داشتم و هنوز هم نگهش داشتم این رو وقت عملیات و یا زمانی که برای پدافندی می خواستیم به خط بریم می پوشیدم که بچه ها با دیدن من و لباسم کمی روحیه بگیرن و لبخند رو لباشون جاری بشه حالا اون لباس چطوری بود  پشتش نوشته بود می روم تا انتقام سیلی زهرا (س) بگیرم رو دو تا بازوانش آرم یاحسین دوخته بودم بالای جیب ها ش دو تا آرم دوخته بودم مزین به نام اهل بیت روی خود جیب ها هم همچنین نام مبارک اهل بیت رو دوخته بودم به همین سبب بچه ها بهم می گفتند تابلو اعلانات اومد و کلی می خندیدیم, می دونید در آن شرایط سخت و طاقت فرسا برخی اوقات آدم کم میاره و با دیدن این کار من تجدید روحیه می شد برای بچه ها ببخشید از مطلب اصلی دور وغافل شدم. داشتم عرض می کردم حاج محمد طاهری اومد بالای سر بچه ها و می دید که یا شهید شدن یا لحظات آخر شون هست کمی صبر می کرد هر کاری از دستش برمی آمد برا شون انجام می داد. رسید بالا سر من بعد از تلاش که من رو از توی گل ها در آورد کوله آرپی جی رو از تنم بیرون کشید و روی من رو به سمت خودش برگردوند دید من زنده ام صورت گلی ام را پاک کرد راه تنفسم رو که کمی گل پوشانده بود باز کرد کمی به سختی نفس کشیدم من را شناخت بعد رو کرد به من و گفت دادش رفتی دست ما رو بگیر من هم که خیلی آدم شوخی بودم و در هر حال به بچه ها روحیه می دادم به سختی و بریده بریده گفتم تا حلوای تو رو نخورم نمی رم اینو گفتم و محمد طاهری یک لبخند زد و من از تو گل ها در آورد و به حالت دازکش گذاشت  کنار خاکریز من داشتم به سختی اطراف خودم رو نگاه می کردم دیدم در جلو تر از من چند نفر از بچه های دسته خودمان شهید شدن اونهایی رو که اسم شون یادم هست براتون بگم  (ابوالفضل کمیجانی ،  حسین شرافتی ، مصطفی خامنه ) و چند تا دیگه از بچه ها که الان اسمشون در خاطرم نیست. جل الخالق.. این داستان ادامه دارد.

پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴
بالا


خاطرات جنگ 2
#4


ادامه خاطرات جبه گذشته . قسمت دوم : به آنجا می رفتیم برای انجام مناجات و خواندن نماز های مستحبی  خلاصه روز ها رو سپری کردیم تا رسید به شب سوم اعلام کردند برای توجیه شدن کالک عملیاتی امشب بعد از نماز بیاید ساختمان فرماندهی بعد از نماز رفتیم آنجا فرمانده گردان حاج جواد صراف مشغول توضیح دادن نقشه عملیاتی بود. وقتی نقشه رو که دیدیم و توضیحات حاج جواد صراف رو که شنیدم دیگه قطعا متوجه شدیم اینجا همون جایی است که قرار است عملیات کربلای 4 انجام شود و  بعد از شکسته شدن خط توسط غواصها ما در آن منطقه وارد عمل شویم و بقیه عملیات رو گردان شهادت, میثم و ... چند گردان دیگر انجام دهند در آن شب طلایی هر چه منتظر شدیم خبری نشد همه از فرط خستگی به خواب فرو رفتند صبح که بیدار شدیم گفتند عملیات لو رفته و تعداد زیادی از بچه های غواص اسیر شدند عده ای رو هم فشار و جریان آب با خود برده و عملیات کنسل شده بچه ها همه ناراحت شدند که چرا این اتفاق افتاده بعد از دو روز در بهت و ناباوری ما رو به کرخه مقر لشکر برگرداندند بعد از گذشت چند روز که بچه  ها به حالت عادی برگشتند دوباره آموزش های پیاده روی ها از سر گرفته شد. تازه معنی آن جمله حاج محمد کوثری که گفته بروید مرخصی و برگردید چنان بلایی به سرتان بیاوریم که یادتان نرود برایمان آشکار شد و این کلام حکایت از سخت بودن عملیات کربلای چهار بود خلاصه بعد از یکی دو ماه به شرایط و آمادگی کامل رسیدیم وارد منطقه شلمچه شدیم دو روزی رو در عقبه خط با فاصله چند کیلومتری بودیم روز سوم بعد از ظهر حرکت کردیم و در موقعیتی بهتر و نزدیک تر به منطقه ماموریت سه راه شهادت نزدیک تر شدیم هیچوقت آن شب را فراموش نخواهم کرد شب سردی بود از شانس بد من در هنگام تقسیم . پتو پاره ای نصیب من شد تا صبح جاتون خالی از سرما می لرزیدم و چندین بار مجبور شدم از سرما گلاب به رو تون به دستشوئی بروم کم کم تاریکی جای خودش رو به روشنایی داد و تازه فهمیدیم جایی که خوابیده بودیم از زور تنگی جایی در حد نشستن هم نبود چه رسد به اینکه بخواهیم بخوابیم  روز موعود فرا رسید از جایی که شب قبلش خوابیده بودیم کمی پیاده روی کردیم تا به مقر اصلی و پشت خط رسیدیم اعلام کردند اینجا چند ساعتی استراحت بکنید. در حال استراحت بودیم . در جایی که استراحت می کردیم احساس کردم نوک ی پوتین از خاک بیرون زده از رو کنجکاوی با سر نیزه ای که داشتم شروع به کندن خاک اطراف پوتین شدم بطور کامل از زیر خاک در آمد مارک کف پوتین رو که دیدم تاف آلمان بود منم که پوتینم پاره بود خوشحال شدم و شروع به باز کردن بند هایم پوتین کردم تا آزادش کنم که از زیر خاک در آوردم پای جنازه زد بیرون معلوم شد جنازه عراقی اونجا دفن بوده پوتین رو که از پاش در آوردم مجددا خاک رو ریختم سر جاش در همین گیرو دار بودیم که گفتند ماشین غذا آمد جاتون خالی کنسرو ماهی بود با همون دست خاکی و سرنیزه که خاک بازی کرده بودیم برای درآوردن پوتین کنسرو باز کردم شروع به خوردن کردیم خلاصه گذشت نماز ظهر و عصر را خواندیم. کمی استراحت و تجدید قوا, نماز مغرب و عشاء رو اقامه و بعد از خوردن شام سبک جنگی, پیاده روی رو بسمت خط آغاز کردیم بیست دقیقه ای در حرکت بودیم که گفتند از اینجا به بعد تا اونجایی که امکان داره بی سر و صدا حرکت کنید اگه در این فاصله خمپاره و یا هر وسیله انفجاری دیگه ای منفجر شد و تعدادی از دوستان مجروح و یا شهید شدن نگذارید ستون قطع شود. سریع به راه خودتون ادامه بدید و به مجروحین و یا شهدا کاری نداشته باشید و فقط خودتون رو به ستون برسانید. سفارش ها که تمام شد شروع به حرکت کردیم رفتیم تا به انتهای جاده نزدیک تر شدیم. با افراد ستون به دستور فرمانده مکث کوتاهی کردیم اینبار در خصوص سه راه شهادت سفارشات لازم رو کردند و گفتند بصورت دولا دولا از این قسمت عبور کنید و هر کسی به این سراهی که رسید معطل نکنه و بسمت چپ جاده پشت خاکریز راهش را ادامه بده. بازم تاکید می کنم اگه کسی از هم گردانی هاتون حتی عزیز ترین کس تون جلو چشمانتان تیکه تیکه هم شد نباید بایستید به حرکت خودتون ادامه بدهید همینطور که به مسیر خود ادامه می دادیم  به سه راهی رسیدیم و همانگونه که از اسمش پیداست معروف بود به سه راه شهادت.حالا چرا این اسم رو براش انتخاب کرده بودند؟ بدین جهت که اینجا نقطه پایانی جاده و یا بقول بچه های ما اینجا آخر دنیا بود دو طرف جاده و روبه رویمان مملو از آب و داخل آب با مین و سیم خاردار و دیگر موانع بسته بودند و تنها راه موجود برای دسترسی به مواضع عراق فقط همین مسیر بود و اون نامردها هم چون قبل از اینکه ما اون منطقه رو بگیریم دست خودشون بود گرای اونجا رو گرفته و بقول بچه های ادوات اونجا رو گرای ثبت داشتن و در هر دقیقه بصورت کورکورانه در این قسمت کلی خمپاره، آرپی جی و توپ مستقیم می ریختند .
 بچه ها؛ نمیدونید چه محشر کبری ای بود سرتاسر اونجا رو دود و باروت و خون و  پیکر شهداء عزیزمون رو فرا گرفته بود

پیام زده شده در: ۱۸:۲۰ پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴
بالا


خاطرات جنگ
#5


باسلام خدمت شما خواننده عزیر.
درآن ایام روزها و شب ها رو سپری می کردیم و دوره های سخت آموزش ش. م . ر و برخی اوقات رو هم به پیاده روی های طولانی مدت, در مواقعی هم بعد از نماز مغرب با کلیه ی تجهیزات (حمایل, اسلحه و ... ) براه می افتادم و از مسیری شروع می کردیم گاهی این راهپیمایی تا قبل از طلوع آفتاب به طول می انجامید و در روشنائی روز به محوطه چادر های گردان بر می گشتیم به امید اینکه پدافندی سختی در پیش داریم بعد از این همه زحمت, گفتند پدافندی فعلا لغو شده من هم که در آن ایام نوجوان و خیلی اهل شوخی و شلوغ بازی بودم یک شایعه انداختم که لشگر می خواهد به گردان شهادت مرخصی بده این شایعه  به سرعت در محیط لشگر پیچید و فرماندهان به اجبار قرار شد به ما مرخص بدهند اما در لحظه آخر قبل از اینکه از کرخه بسمت ایستگاه قطار دوکوهه برویم فرمانده وقت لشگر حاج محمد کوثری (الان نماینده مجلس)آمد بغل ماشین ما و رو به بچه ها گفت آخر کار خودتان را کردید و ما را وادار به  مرخصی دادن به خودتان کردین اما بهتون این نوید رو بدم بروید مرخصی و برگردید یک اشکی از شما در آورم که اون سرش ناپیدا باشد. بچه ها  خوشحال و خندان این سرود را می خواند و ماشین هم از محیط گردان شهادت در کرخه دور می شد.
 فضای شهر تهران شورشی افکنده در جانم .
مهیای فرارم پیش مامانم .
بسوی خیابان غیاسی می روم .
باهواپیما و تاکسی می روم .
همینطور که دور می شدیم حاج محمد کوثری فرمانده لشکر 27 خنده ملیحی به لب داشت.
خلاصه رفتیم تا رسیدم به ایستگاه دوکوهه ساعتی در آنجا منتظر ماندیم قطار آمد ما بسمت تهران حرکت کردیم فردای آنروز رسیدیم به تهران . چند روزی در تهران ماندیم و مجددا به منطقه برگشتم بلافاصله بعد از ورود به محیط گردان تجهیزات انفرادی رو تحویل گرفتم بعد از سه روز گفتند امشب آماده حرکت باشید برای رفتن به عقبه و بعد از آن خط,همه آماده بودند هر کسی بطریقه و روش خودش برای رفتن مهیا می شد . یکی وصیت نامه اش رو می نوشت, یکی دعا و مناجات می خواند . یکی مشغول وصیت به رفقاش بود که اگه من شهید شدم برای مراسمم اینکار را انجام دهید من را فلان جا نزدیک فلان شهید دفن کنید و الی آخر , برخی ها هم برای آخرین بار اسلحه تجهیزات خودشون رو چک می کردند که از سلامت آن مطمئن شوند. خلاصه وقت مقرر فرا رسید همه از زیر قرآن و کنار دود اسپند رد می شدیم  و سوار اتوبوس ها آماده حرکت بودیم برخی ها اون لحظه آخر هم با روحیه ی بالای که داشتند سعی می کردند از شوخی کردن و خنداندن بچه ها غافل نشن در همین حال بود که همه سرگرم بستن پیشونی بند بودن یهو یکی از بچه ها داد زد برای سلامتی شهدا صلوات همه چون سرگرم بودن متوجه اینکه چی گفت نشدند فقط فرستادن صلوات رو شنیدند .اللهم صل علی محمد وآل محمد گفتند عده ای که متوجه شده بودند زدن زیر خنده تازه بقیه بچه ها متوجه شدند برا چی صلوات فرستادن. خلاصه از هر کی می پرسیدیم کجا می رویم کسی تو تاریکی شب متوجه نمی شد که کجا و به کدوم سمت می رویم بعد از چند ساعت دیدیم اتوبوس ها توی بیابونی ایستادن یکی می گفت رسیدیم یکی می گفت نه, نرسیدیم. راننده ها نزدیک 40 دقیقه ای در همون محل ماشین ها رو خاموش کردند و ایستادند کسی هم اجازه پیاده شدن نداشت جز مسئول دسته بعد از سپری شدن این تایم که خیلی هم طولانی بنظر می رسید اتوبوس ها روشن شد و دور زدند و برگشتند دوباره رایزنی ها و گمانه زنی ها شروع شد هرکی یک چیزی می گفت خلاصه بعد از چند ساعت رسیدم به محوطه دژبانی بعد از 10 دقیقه ای وارد محوطه شدیم همه فکر می کردن که رسیدیم به عقبه از ماشین پیاده شدیم ساعت حدود 12 شب بود, محوطه رو که برانداز کردیم دیدیم همان کرخه خودمان است و از عقبه یا خط خبری نبود همه مشغول اعتراض شدند که, خدا بیامرزدش حمید کرمانشاهی اومد گفت بچه ها کمی استراحت کنید ساعت 3 صبح حرکت می کنیم همین هم شد. حدود های ساعت 2/5 صبح فراخوان زدند همه سوار اتوبوس شدیم اتوبوس ها حرکت کردند بسمت عقبه خط, نزدیک دوساعت طول کشید تا رسیدیم یک جایی,گفتن پیاده شید همه پیاده شدن برای اینکه تجهیزات سنگین و بد بار رو به خودمون نبندیم با آقای زهرایی تصمیم گرفتیم تجهیزات من و خودش رو بریزیم داخل گونی و باهم مشترکان حمل کنیم که کمتر احساس بد باری و سنگینی کنیم خلاصه چشمتون روز بد نبینه اومدیم ابروش رو درست کنیم زدیم چشمش رو هم کور کردیم باهر بدبختی و بیچاره گی بود خودمون رو رسوندیم به محیط عقبه اینجا جایی نبود جز بهمن شیر . در اون تاریکی یک جایی رو بهمون نشون دادن گفتند بروید داخل اینجا (اگه خنده تون نگیر فکر می کنن قبلا طویله بود) استراحت کنید تا صبح بهتون بگیم چه کار باید بکنید یک عده از بچه ها مشغول وضو گرفتن و آماده برای اقامه ی نماز شب شدن عده ای هم که خیلی خسته بودن خوابیدن خلاصه ما هم که کمی کنجکاو بودیم با یکی دوتا از بچه ها رفتیم شناسایی محدودهخودمان که ببینیم کجا هستیم خلاصه هوا روشن شد بهتر محیط رو شناختیم چند روزی که در آنجا بودیم برای خودمان دخمه ای درست کرده بودم زیر سایبان های نخلستان بهمن شیر روز ها برای استراحت و شبها برای خلوت کردن با خدای خود .ادامه دارد...

پیام زده شده در: ۱۷:۰۲ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
بالا


خاطرات جنگ
#6


باسلام خدمت شما خواننده عزیر.
درآن ایام روزها و شب ها رو سپری می کردیم و دوره های سخت آموزش ش. م . ر و برخی اوقات رو هم به پیاده روی های طولانی مدت, در مواقعی هم بعد از نماز مغرب با کلیه ی تجهیزات (حمایل, اسلحه و ... ) براه می افتادم و از مسیری شروع می کردیم گاهی این راهپیمایی تا قبل از طلوع آفتاب به طول می انجامید و در روشنائی روز به محوطه چادر های گردان بر می گشتیم به امید اینکه پدافندی سختی در پیش داریم بعد از این همه زحمت, گفتند پدافندی فعلا لغو شده من هم که در آن ایام نوجوان و خیلی اهل شوخی و شلوغ بازی بودم یک شایعه انداختم که لشگر می خواهد به گردان شهادت مرخصی بده این شایعه  به سرعت در محیط لشگر پیچید و فرماندهان به اجبار قرار شد به ما مرخص بدهند اما در لحظه آخر قبل از اینکه از کرخه بسمت ایستگاه قطار دوکوهه برویم فرمانده وقت لشگر حاج محمد کوثری (الان نماینده مجلس)آمد بغل ماشین ما و رو به بچه ها گفت آخر کار خودتان را کردید و ما را وادار به  مرخصی دادن به خودتان کردین اما بهتون این نوید رو بدم بروید مرخصی و برگردید یک اشکی از شما در آورم که اون سرش ناپیدا باشد. بچه ها  خوشحال و خندان این سرود را می خواند و ماشین هم از محیط گردان شهادت در کرخه دور می شد.
 فضای شهر تهران شورشی افکنده در جانم .
مهیای فرارم پیش مامانم .
بسوی خیابان غیاسی می روم .
باهواپیما و تاکسی می روم .
همینطور که دور می شدیم حاج محمد کوثری فرمانده لشکر 27 خنده ملیحی به لب داشت.
خلاصه رفتیم تا رسیدم به ایستگاه دوکوهه ساعتی در آنجا منتظر ماندیم قطار آمد ما بسمت تهران حرکت کردیم فردای آنروز رسیدیم به تهران . چند روزی در تهران ماندیم و مجددا به منطقه برگشتم بلافاصله بعد از ورود به محیط گردان تجهیزات انفرادی رو تحویل گرفتم بعد از سه روز گفتند امشب آماده حرکت باشید برای رفتن به عقبه و بعد از آن خط,همه آماده بودند هر کسی بطریقه و روش خودش برای رفتن مهیا می شد . یکی وصیت نامه اش رو می نوشت, یکی دعا و مناجات می خواند . یکی مشغول وصیت به رفقاش بود که اگه من شهید شدم برای مراسمم اینکار را انجام دهید من را فلان جا نزدیک فلان شهید دفن کنید و الی آخر , برخی ها هم برای آخرین بار اسلحه تجهیزات خودشون رو چک می کردند که از سلامت آن مطمئن شوند. خلاصه وقت مقرر فرا رسید همه از زیر قرآن و کنار دود اسپند رد می شدیم  و سوار اتوبوس ها آماده حرکت بودیم برخی ها اون لحظه آخر هم با روحیه ی بالای که داشتند سعی می کردند از شوخی کردن و خنداندن بچه ها غافل نشن در همین حال بود که همه سرگرم بستن پیشونی بند بودن یهو یکی از بچه ها داد زد برای سلامتی شهدا صلوات همه چون سرگرم بودن متوجه اینکه چی گفت نشدند فقط فرستادن صلوات رو شنیدند .اللهم صل علی محمد وآل محمد گفتند عده ای که متوجه شده بودند زدن زیر خنده تازه بقیه بچه ها متوجه شدند برا چی صلوات فرستادن. خلاصه از هر کی می پرسیدیم کجا می رویم کسی تو تاریکی شب متوجه نمی شد که کجا و به کدوم سمت می رویم بعد از چند ساعت دیدیم اتوبوس ها توی بیابونی ایستادن یکی می گفت رسیدیم یکی می گفت نه, نرسیدیم. راننده ها نزدیک 40 دقیقه ای در همون محل ماشین ها رو خاموش کردند و ایستادند کسی هم اجازه پیاده شدن نداشت جز مسئول دسته بعد از سپری شدن این تایم که خیلی هم طولانی بنظر می رسید اتوبوس ها روشن شد و دور زدند و برگشتند دوباره رایزنی ها و گمانه زنی ها شروع شد هرکی یک چیزی می گفت خلاصه بعد از چند ساعت رسیدم به محوطه دژبانی بعد از 10 دقیقه ای وارد محوطه شدیم همه فکر می کردن که رسیدیم به عقبه از ماشین پیاده شدیم ساعت حدود 12 شب بود, محوطه رو که برانداز کردیم دیدیم همان کرخه خودمان است و از عقبه یا خط خبری نبود همه مشغول اعتراض شدند که, خدا بیامرزدش حمید کرمانشاهی اومد گفت بچه ها کمی استراحت کنید ساعت 3 صبح حرکت می کنیم همین هم شد. حدود های ساعت 2/5 صبح فراخوان زدند همه سوار اتوبوس شدیم اتوبوس ها حرکت کردند بسمت عقبه خط, نزدیک دوساعت طول کشید تا رسیدیم یک جایی,گفتن پیاده شید همه پیاده شدن برای اینکه تجهیزات سنگین و بد بار رو به خودمون نبندیم با آقای زهرایی تصمیم گرفتیم تجهیزات من و خودش رو بریزیم داخل گونی و باهم مشترکان حمل کنیم که کمتر احساس بد باری و سنگینی کنیم خلاصه چشمتون روز بد نبینه اومدیم ابروش رو درست کنیم زدیم چشمش رو هم کور کردیم باهر بدبختی و بیچاره گی بود خودمون رو رسوندیم به محیط عقبه اینجا جایی نبود جز بهمن شیر . در اون تاریکی یک جایی رو بهمون نشون دادن گفتند بروید داخل اینجا (اگه خنده تون نگیر فکر می کنن قبلا طویله بود) استراحت کنید تا صبح بهتون بگیم چه کار باید بکنید یک عده از بچه ها مشغول وضو گرفتن و آماده برای اقامه ی نماز شب شدن عده ای هم که خیلی خسته بودن خوابیدن خلاصه ما هم که کمی کنجکاو بودیم با یکی دوتا از بچه ها رفتیم شناسایی محدودهخودمان که ببینیم کجا هستیم خلاصه هوا روشن شد بهتر محیط رو شناختیم چند روزی که در آنجا بودیم برای خودمان دخمه ای درست کرده بودم زیر سایبان های نخلستان بهمن شیر روز ها برای استراحت و شبها برای خلوت کردن با خدای خود .ادامه دارد...

پیام زده شده در: ۱۷:۰۱ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
بالا


«وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَر» یعنی چی ؟
#7
وبمستر
وبمستر


«وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَر»
یعنی چی ؟
یعنی نماز یک خاصیتی مثل انتی بیوتیک که میکروب ها را میکشه جلو ادم را می گیره که گناه نکنه
یا یعنی که کسی که نماز می خونه برای خوندن نماز سعی داره خودش را از زشتی دور نکه داره
فاعل ایه بالا نماز هست یا شخص نماز گدار؟؟؟


آیه می فرماید:نماز به پادارید که همانا نماز از فحشاء و منکر نهی می کند.
بلی،نماز باعث می شود که انسان گناه نکند و از گناه بیزار باشد هر چند آلوده به آن شده باشد، سریع برمی گردد.
فاعل این آیه، خودِ نماز است.
البته طبق فرمایش ایت الله جوادی آملی،همانطور که نماز از فحشا و منکر باز می دارد، فحشاء و منکر نیز انسان را از نماز باز می دارد و این دو رابطه دو طرفه دارند.

پیام زده شده در: ۷:۲۳ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۳
بالا


مراد از «جلباب» در قرآن چادر است یا مقنعه؟
#8
وبمستر
وبمستر


از نظر قرآن شکل خاصی از حجاب و پوشش که تأمین کننده حجاب حداکثری است «جلباب» نام دارد که در آیه زیر بیان شده است:
«یا أیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لاِءَزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنینَ یُدْنینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیِبِهنَّ ذلِکَ أَدْنی أَنْ یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ وَ کَانَ اللّه ُ غَفُورا رَحیما؛
ای پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: جلباب های خود را بر خویش فرو افکنند. این کار برای اینکه شناخته نشوند و مورد آزار و اذیت قرار نگیرند بهتر است (و اگر تاکنون خطا و کوتاهی از آنها سر زده توبه کنند) خداوند همواره آمرزنده رحیم است.»

مفهوم، اندازه، کارکرد و رنگ جلباب
1ـ مفهوم جلباب

اصل ریشه لغوی جلباب، «جیم»، «لام» و «باء» است که طبق نقل برخی کتاب های لغت مثل معجم مقاییس اللغه دارای دو معناست:
معنای اوّل آوردن شی ء از جایی به جایی،
و معنای دوم چیزی که شی ء دیگر را می پوشاند.
جلباب از معنای دوم مشتق شده است. واژه جلباب (با کسر جیم) در اصل مصدر فعل رباعی «جلبب» است که از مصدر اسم ذات اراده شده، نام پوشش ویژه ای قرار گرفته است. تعبیر از اسم ذات به وسیله مصدر، باعث شده است که مبالغه در پوشاندن را بفهماند، به گونه ای که دلالت بر معنای پوشش بزرگ و کامل کند.
یکی از واژه های قرآنی که اختلاف در تفسیر معنای آن وجود دارد، واژه جلباب است. چه بسا خاستگاه اختلاف، اختلاف آداب و رسوم و نوع پوشش ها براساس زمان ها و مکان های مختلف باشد.

2ـ اندازه جلباب
بسیاری از نگارندگان کتاب های لغت و تفسیر در اینکه جلباب به معنای پوشش فراگیر است اتفاق نظر دارند ولی در باره اندازه دقیق جلباب دیدگاههای متفاوتی دارند.
از مجموع کلمات لغویان و مفسران در مورد اندازه جلباب پنج دیدگاه قابل اشاره است:

اوّل: جلباب پوششی فراگیر مثل چادر بوده که از بالای سر تا پا را می پوشانده است. این دیدگاه از کتاب های فراوانی استفاده می گردد.
دوم: جلباب پوششی بزرگ تر از خمار و مقنعه بوده که کمتر از مقدار رداء یعنی تقریبا تا زانوها را می پوشانده است. این دیدگاه از برخی کتاب های لغت استفاده می شود. براساس این قول به نظر می رسد که جلباب روسری های بزرگی بوده که تا روی زانوها را می پوشانده است.
سوم: جلباب همان خمار و مقنعه است، یعنی پوششی که فقط سر و سینه ها را می پوشانده است.
بسیاری از نگارندگان کتاب های لغت و تفسیر در اینکه جلباب به معنای پوشش فراگیر است اتفاق نظر دارند ولی در باره اندازه دقیق جلباب دیدگاههای متفاوتی دارند.
چهارم: جلباب به معنای قمیص و پیراهن بلند و چیره بر انسان است که بدن را می پوشاند.
پنجم: جلباب به معنای مانتو است. این دیدگاه اخیرا مطرح شده است: «جلباب نیز که در قرآن آمده و بر آن در عرف عرب اطلاق جُبّه هم می شود در فارسی به معنای مانتو است.»
همانندی سه دیدگاه اوّل این است که جلباب سر را می پوشاند، با این تفاوت که در دیدگاه اوّل، سر و همه بدن پوشانده می شود.
در نگرش دوم، علاوه بر سر، مقدار زیادی از بدن تا روی زانوها پوشانده می شود.
براساس دیدگاه سوم، سر و اطراف گردن و سینه ها فقط پوشانده می شود.

پیام زده شده در: ۲۱:۱۸ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۳
بالا


72 شهید کربلا
#9


نام شهدای کربلا و نحوه ی شهادت و محل دفن آنها:

تعداد شهدای مربوط به نهضت عاشورا که قبل از شهادت امام و یارانش در کربلا شهید شده اند، بیش از تعداد هفتاد و دو شهید مشهور است. چون برخی از یاران امام در کوفه و در مناطق دیگر قبل و پس از حادثه عاشورا به شهادت رسیده اند که همه ی آنها را در فهرست اسامی شهدای نهضت عاشورا قرار می دهند. مجموع شهدای این نهضت را صد و چهارده نفر ذکر کرده اند، اما شیخ مفید و برخی از مورخان تعداد شهدای کربلا و روز عاشورا را منحصراً هفتاد و دو نفر ذکر کرده اند.(1)

اما اسامی شهدای نهضت عاشورا طبق ترتیب حروف الفبا بدین صورت است: 1. ابوبکر بن علی ـ علیه السلام ـ 2. ابوبکر بن حسن ـ علیه السلام ـ 3. ابوالحتوف انصاری 4. ادهم بن امید عبدی 5. اسلم غلام امام حسین ـ علیه السلام ـ 6. امیة بن سعد طائی 7. انس بن حرث کاهلی 8. بریر بن خضیر همدانی 9. بشر بن عمر حضرمی 10. بکر بن حی تمیمی 11. جابر بن حجاج تمیمی 12. جبلة بن علی شیبانی 13. جعفر بن علی ـ علیه السلام ـ 14. جعفر بن عقیل 15. جنادة بن حرث سلمانی 16. جناده بن کعب انصاری 17. جندب بن حجیر فولانی 18. جون مولا ابوذر 19. جوین بن مالک تمیمی 20. حارث بن امرء القیس کندی 21. حارث غلام و برده حمزه 22. حباب بن عامر تمیمی 23. حبشی بن قیس نهمی 24. حبیب بن مظاهر اسدی 25. حجاج بن بدر سعدی 26. حجاج بن سروق جعفی 27. حر بن یزید ریاحی 28. حلاس بن عمرو راسبی 29. حنظله بن اسعد شبامی 30. رافع غلام مسلم ازدی 31. زاهر بن عمر کندی 32. زهیر بن سلیم ازدی 33. زهیر بن قین بجلی 34. زیاد بن عریب صائدی 35. سالم عبد عامر عبدی 36. سالم غلام بنی المدینه کلبی 37. سعد بن حرث انصاری 38. سعد غلام علی ـ علیه السلام ـ 39. سعد غلام عمر بن خالد 40. سعید بن عبدالله حنفی 41.سلمان بن مضارب بجلی 42. سلیمان غلام امام حسین ـ علیه السلام ـ 43. سواربن منعم نهمی 44. سوید بن ابی المطاع الخثعمی 45. سیف بن حرث جابری 46. سیف بن مالک عبدی 47. شبیب برده حرث جابری 48. شوذب شاکری 49. ضرعامر بن مالک تغلبی 50. عائذ بن مجمع عائذی 51. عابس شاکری 52. عامر بن مسلم عبدی 53. عباد بن مهاجر جهنی 54. عباس بن علی ـ علیه السلام ـ 55. عبدالله بن علی ـ علیه السلام ـ 56. عبدالله بن حسن ـ علیه السلام ـ 57. عبدالله بن حسین 58. عبدالله بن بشر خثعمی 59. عبدالله بن عمیر کلبی 60. عبدالله بن عروه غفاری 61. عبدالله بن مسلم 62. عبدالله بن تقیطر 63. عبدالله بن یزید عبدی 64. عبیدالله بن یزید عبدی 65. عبدالاعلی بن یزید کلبی66. عبدالرحمن بن عقیل 67. عبدالرحمن بن عبدالرب انصاری 68. عبدالرحمن بن عروه غفاری 69. عبدالرحمن ارحبی 70. عبدالرحمن بن مسعود تمیمی 71. عثمان بن علی ـ علیه السلام ـ 72. عقبة بن صلت جهنی 73. علی بن حسین ـ علیه السلام ـ (علی اکبر) 74. عمر بن جناده انصاری 75. عمر بن ضبیعه ضبعی 76. عمروبن خالد صیداوی 77. عمروبن عبدالله جندعی 78. عمر بن قرظه انصاری 79. عمر بن کعب ابو شامر صائدی 80. عمار بن حسان طلائی 81. عمار بن سلامه دالانی 82. عمار بن صلخب ازدی 83. عون بن عبدالله بن جعفر 84. قارب غلام امام حسین ـ علیه السلام ـ 85. قاسم بن حسن ـ علیه السلام ـ 86. قاسم بن حبیب ازدی 87. قاسط بن زهیر تغلبی 88. قعنب نمری 89. قیس بن مسهر صیداوی 90. کردوس تغلبی 91. کنانه تغلبی 92. مالک بن سریع جابری 93. مجمع عائذی 94. مجمع جهنی 95. مسلم بن عقیل 96. مسلم بن عوسجه اسدی 97. مسلم بن کثیر ازدی 98. مسعود بن حجاج تیمی 99. محمد بن عبدالله بن جعفر 100. محمد بن مسلم 101. محمد بن ابی سعید بن عقیل 102. مقسط بن زهیر تغلبی 103. منجح غلام امام حسن ـ علیه السلام ـ 104. موتع بن ثمامه اسدی 105. نافع بن هلال جملی 106. نصر غلام امیرمؤمنان ـ علیه السلام ـ 107. نعمان راسبی 108. نعیم انصاری 109. واضع غلام حرث سلمانی 110. هانی بن عروه مرادی 111. یزید بن ثبیط عبدی 112. یزید بن زیاد کندی 113. یزید بن مغفل جعفی 114. ام وهب نمریه قاسطیه همسر عبدالله بن عمیر کلبی.(2)
اما کیفیت شهادت و محل شهادت چنانکه اشاره شد همه این تعداد روز عاشورا و در کربلا شهید نشده اند، بلکه برخی مانند مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و قیس بن مسهّر صیداوی در کوفه شهید شده و آنجا مدفون اند و برخی پس از حادثه ی کربلا به شهادت رسیدند مانند فرزندان حضرت مسلم، اما عدّه ای در کربلا و در رکاب امام در روز عاشورا به شهادت رسیده و در کربلا مدفون هستند. مثلاً قبر علی اکبر در پائین پای حضرت قرار دارد، و بقیه شهداء در یک قبر دسته جمعی پائین پای امام مدفون هستند و، مدفن حضرت عباس در کنار نهر علقمه و مدفن حرّ نیز با فاصله از حرم امام حسین قرار دارد(3). شیخ مفید فرموده است تمام حائر مدفن اصحاب حسین است.(4)
.....................................................................................

پاورقی:
1. مفید، الارشاد، قم، آل البیت، چ اول، 1414، ص 95، و ابی مخنف، و تعه الطف، جمع آوری یوسفی غروی، قم، مدرسین، چاپ سوم، 1417، ص259.
2. سماوی، ابصارالعین فی انصار الحسین (حماسه سازان کربلا) قم، نوید اسلام، چاپ اول، 69، ص210 الی 212.
3. ر.ک. مفید،همان، ج 2، ص 114 و ص126.
4. همان، ص 126.
........................................................................................

برچسب‌ها: نام شهدای کربلا، محل دفن شهدای کربلا، اسامی شهدای کربلا، امام حسین، شهدا، شهادت، شهید، 72تن، هفتاد و دو تن، بهشت بهشتیان

پیام زده شده در: ۱۵:۰۰ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۳
بالا


ازدواج موقت:
#10
وبمستر
وبمستر


کارکرد ازدواج موقت در صدر اسلام

ازدواج موقت همان طور که از نامش هم پیداست، یک راه حل موقت و محدود است. اگر مروری به آنچه که در آموزه های قرآنی و روایی و روش زندگی پیامبر اکرم و امامان معصوم (علیهم السلام) داشته باشیم به روشنی درمی یابیم که در دین مبین اسلام، تلاش و تاکید ویژه ای بر تشکیل دائمی خانواده و توجه ویژه به همسر و فرزندان شده است و در این مساله تردیدی وجود ندارد،

اما به طور طبیعی عده ای هم در جامعه وجود دارند که به هر دلیل _مثلا فوت همسر یا توان مالی نداشتن یا شرایط مناسب ازدواج دایم را نداشتن و ..._ از دسترسی به همسر دایمی محروم اند. با این افراد باید چکار کرد؟

یا باید بگوییم: خویشتن داری کنید و عفاف بورزید! (که گفتنش آسان است اما غریزه سرکش، همیشه تاب این امر و نهی های زاهدانه را ندارد و طغیان ها می کند!)

و یا باید بگوییم: شما معذورید و می توانید با انحراف اخلاقی، غریزه خود را تامین کنید (که باطل بودن این پیشنهاد روشن است و نیاز به توضیح ندارد)

یا اینکه یک راه محدود و موقت، فراروی این افراد قرار دهیم و مشکل آنها را موقتا حل کنیم. این راهِ حلِ موقت و حلال، همان ازدواج موقت است که با شرایط معینی که احکامش در رساله های عملیه آمده، تجویز شده است

پیام زده شده در: ۶:۵۶ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۳
بالا



(1) 2 3 4 ... 20 »



مراسم بعدی

برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.
مراسم جشن میلاد سرداران کربلا
سخنران: حجت السلام ارسطو زاده
مداح : کربلایی حمید عرب خالقی
از اذان مغرب عشاء
در حسینیه محب الشهداء

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

افراد آنلاین

3 کاربر آن‌لاين است (2 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجمن ها)

عضو: 0
مهمان: 3

بیشتر...