rabi1


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان






خاطرات جنگ
#1


نمایش اطلاعات کاربر
باسلام خدمت شما خواننده عزیر.
درآن ایام روزها و شب ها رو سپری می کردیم و دوره های سخت آموزش ش. م . ر و برخی اوقات رو هم به پیاده روی های طولانی مدت, در مواقعی هم بعد از نماز مغرب با کلیه ی تجهیزات (حمایل, اسلحه و ... ) براه می افتادم و از مسیری شروع می کردیم گاهی این راهپیمایی تا قبل از طلوع آفتاب به طول می انجامید و در روشنائی روز به محوطه چادر های گردان بر می گشتیم به امید اینکه پدافندی سختی در پیش داریم بعد از این همه زحمت, گفتند پدافندی فعلا لغو شده من هم که در آن ایام نوجوان و خیلی اهل شوخی و شلوغ بازی بودم یک شایعه انداختم که لشگر می خواهد به گردان شهادت مرخصی بده این شایعه  به سرعت در محیط لشگر پیچید و فرماندهان به اجبار قرار شد به ما مرخص بدهند اما در لحظه آخر قبل از اینکه از کرخه بسمت ایستگاه قطار دوکوهه برویم فرمانده وقت لشگر حاج محمد کوثری (الان نماینده مجلس)آمد بغل ماشین ما و رو به بچه ها گفت آخر کار خودتان را کردید و ما را وادار به  مرخصی دادن به خودتان کردین اما بهتون این نوید رو بدم بروید مرخصی و برگردید یک اشکی از شما در آورم که اون سرش ناپیدا باشد. بچه ها  خوشحال و خندان این سرود را می خواند و ماشین هم از محیط گردان شهادت در کرخه دور می شد.
 فضای شهر تهران شورشی افکنده در جانم .
مهیای فرارم پیش مامانم .
بسوی خیابان غیاسی می روم .
باهواپیما و تاکسی می روم .
همینطور که دور می شدیم حاج محمد کوثری فرمانده لشکر 27 خنده ملیحی به لب داشت.
خلاصه رفتیم تا رسیدم به ایستگاه دوکوهه ساعتی در آنجا منتظر ماندیم قطار آمد ما بسمت تهران حرکت کردیم فردای آنروز رسیدیم به تهران . چند روزی در تهران ماندیم و مجددا به منطقه برگشتم بلافاصله بعد از ورود به محیط گردان تجهیزات انفرادی رو تحویل گرفتم بعد از سه روز گفتند امشب آماده حرکت باشید برای رفتن به عقبه و بعد از آن خط,همه آماده بودند هر کسی بطریقه و روش خودش برای رفتن مهیا می شد . یکی وصیت نامه اش رو می نوشت, یکی دعا و مناجات می خواند . یکی مشغول وصیت به رفقاش بود که اگه من شهید شدم برای مراسمم اینکار را انجام دهید من را فلان جا نزدیک فلان شهید دفن کنید و الی آخر , برخی ها هم برای آخرین بار اسلحه تجهیزات خودشون رو چک می کردند که از سلامت آن مطمئن شوند. خلاصه وقت مقرر فرا رسید همه از زیر قرآن و کنار دود اسپند رد می شدیم  و سوار اتوبوس ها آماده حرکت بودیم برخی ها اون لحظه آخر هم با روحیه ی بالای که داشتند سعی می کردند از شوخی کردن و خنداندن بچه ها غافل نشن در همین حال بود که همه سرگرم بستن پیشونی بند بودن یهو یکی از بچه ها داد زد برای سلامتی شهدا صلوات همه چون سرگرم بودن متوجه اینکه چی گفت نشدند فقط فرستادن صلوات رو شنیدند .اللهم صل علی محمد وآل محمد گفتند عده ای که متوجه شده بودند زدن زیر خنده تازه بقیه بچه ها متوجه شدند برا چی صلوات فرستادن. خلاصه از هر کی می پرسیدیم کجا می رویم کسی تو تاریکی شب متوجه نمی شد که کجا و به کدوم سمت می رویم بعد از چند ساعت دیدیم اتوبوس ها توی بیابونی ایستادن یکی می گفت رسیدیم یکی می گفت نه, نرسیدیم. راننده ها نزدیک 40 دقیقه ای در همون محل ماشین ها رو خاموش کردند و ایستادند کسی هم اجازه پیاده شدن نداشت جز مسئول دسته بعد از سپری شدن این تایم که خیلی هم طولانی بنظر می رسید اتوبوس ها روشن شد و دور زدند و برگشتند دوباره رایزنی ها و گمانه زنی ها شروع شد هرکی یک چیزی می گفت خلاصه بعد از چند ساعت رسیدم به محوطه دژبانی بعد از 10 دقیقه ای وارد محوطه شدیم همه فکر می کردن که رسیدیم به عقبه از ماشین پیاده شدیم ساعت حدود 12 شب بود, محوطه رو که برانداز کردیم دیدیم همان کرخه خودمان است و از عقبه یا خط خبری نبود همه مشغول اعتراض شدند که, خدا بیامرزدش حمید کرمانشاهی اومد گفت بچه ها کمی استراحت کنید ساعت 3 صبح حرکت می کنیم همین هم شد. حدود های ساعت 2/5 صبح فراخوان زدند همه سوار اتوبوس شدیم اتوبوس ها حرکت کردند بسمت عقبه خط, نزدیک دوساعت طول کشید تا رسیدیم یک جایی,گفتن پیاده شید همه پیاده شدن برای اینکه تجهیزات سنگین و بد بار رو به خودمون نبندیم با آقای زهرایی تصمیم گرفتیم تجهیزات من و خودش رو بریزیم داخل گونی و باهم مشترکان حمل کنیم که کمتر احساس بد باری و سنگینی کنیم خلاصه چشمتون روز بد نبینه اومدیم ابروش رو درست کنیم زدیم چشمش رو هم کور کردیم باهر بدبختی و بیچاره گی بود خودمون رو رسوندیم به محیط عقبه اینجا جایی نبود جز بهمن شیر . در اون تاریکی یک جایی رو بهمون نشون دادن گفتند بروید داخل اینجا (اگه خنده تون نگیر فکر می کنن قبلا طویله بود) استراحت کنید تا صبح بهتون بگیم چه کار باید بکنید یک عده از بچه ها مشغول وضو گرفتن و آماده برای اقامه ی نماز شب شدن عده ای هم که خیلی خسته بودن خوابیدن خلاصه ما هم که کمی کنجکاو بودیم با یکی دوتا از بچه ها رفتیم شناسایی محدودهخودمان که ببینیم کجا هستیم خلاصه هوا روشن شد بهتر محیط رو شناختیم چند روزی که در آنجا بودیم برای خودمان دخمه ای درست کرده بودم زیر سایبان های نخلستان بهمن شیر روز ها برای استراحت و شبها برای خلوت کردن با خدای خود .ادامه دارد...

پیام زده شده در: ۱۷:۰۱ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
چاپ Twitter Facebook Google Plus Linkedin Del.icio.us Digg Reddit Mr. Wong بالا







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید

[جستجوی پیشرفته]


مراسم بعدی

برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.
مراسم جشن میلاد سرداران کربلا
سخنران: حجت السلام ارسطو زاده
مداح : کربلایی حمید عرب خالقی
از اذان مغرب عشاء
در حسینیه محب الشهداء

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

افراد آنلاین

4 کاربر آن‌لاين است (1 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجمن ها)

عضو: 0
مهمان: 4

بیشتر...