rabi1


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان






خاطرات جنگ 3
#1


نمایش اطلاعات کاربر
ادامه از قبل . نامردا تموم شدن مهمات براشون معنی نداشت.
 وقتی روی یک قسمت زوم می کردن دیگه حداقل ش نیم ساعت, چهل دقیقه شروع به ریختن آتیش می کردن تا بالای یک ساعت اینکه می گم واقعا همیجور بود انگار نامردا کارخونه ساخت بمب و خمپاره بغل دست شون بود از اونطرف تولید می شد از این طرف اینا شلیک می کردن خلاصه تو مسیر (سه راه شهادت)که می رفتیم بدن مطهر شهدا و دوستان و همرزمامون بود که ما از کنارشون رد می شدیم هیچ وقت این صحنه از جلو چشم دور نمی شه سر سه راه شهادت که رسیدیم ی تویوتا اونجا ایستاده بود یهویی چشممان به عقب تویوتا افتاد دیدیم سه تا پیکر اونجاست که روشون ی پتو پاره نصفه نیمه در قسمت بالا تنه شان کشیده شده بطوری که پاهای شان پیدا بود در همان موقعیت هم با کمی دقت و زیرکی از شلوار پای شان که برایمان آشنا بود می شد فهمید که پیکر ها متعلق به چه کسانی می باشد .بله یکی از اونها جواد صراف دیگری بیسیم چی و اون یکی راننده گردان بود که به محض ورود شان در خط بر اثر اثابت ترکش توپ و یا خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل گردیده بودند خلاصه از کنار پیکر اونها گذر کردیم و به مسیر مان ادامه دادیم اونهم چه مسیری از یک طرف آب و گل ولای محاصره مون کرده بود و از طرفی دیگر هم عراقی ها, اگر از پایین ترین نقطه ی خاکریز حرکت می کردی در گل ولای فرو می رفتی و برای حرکت کردن به زحمت می افتادی و اگر از کمی بالا تر می رفتی عراقی ها به زحمت می افتادن و با تیر مستقیم ، خمپاره و توپ مستقیم ازت پذیرایی می کردن بهر حال راه و روشی بود که خودمان برای دفاع از خاک و ناموسمون انتخاب کرده بودیم. نزدیک به هفتصد، هشت صد متر شاید کمی کمتر یا کمی بیشتر از سه راه شهادت دور نشده بودیم که یک دفعه ستون برید محمدفلاحی و محسن زهرائی در گل لیز خورده و به زمین افتادن چون نباید بین بچه ها فاصله می افتاد من دوان دوان خودم رو به ستون رسوندم تا بین بچه ها فاصله نیفتد تقریبا به بچه که نزدیک شدم صدای برخورد شئی و یا چیز سنگینی به لب خاکریز توجه ام را جلب کرد تا به خودم اومدم در حال خیز رفتن به سمت گل ولای بودم از روی ناچاری که تمام بدنم به یکبار مملو از درد و در جا خشک شد دیگر توان ایستادن بر روی پا هایم را نداشتم خود به خود بدون اینکه اختیار بدن و دست هایم رو داشته باشم با صورت به زمین خورده و در گل فرو رفتم برای مدتی بی حس افتاده بودم همه چیز را می شنیدم ولی توانی برای بلند شدن نداشتم در آن لحضه کار خود را تمام شده فرض کرده بودم و در دل دعا می خواندم نفراتی رو که کنار بدنم رد می شدن رو احساس می کردم زهرایی و فلاحی از کنارم رد شدن و باهم این رو می گفتن که این بنده های خدا رو ببین چطوری شهید شدن و رد می شدن غافل از این که بابا ما هم دسته ای شما بودیم اما تو تاریکی شب درست نمی شد تشخیص داد در همین گیر و دار بودیم که محمد طاهری (حاج محمد طاهری مداح اهلبیت) اون موقع در تبلیغات گردان شهادت فعالیت می کرد اومد یکی یکی بدن بچه ها رو نگاه می کرد تا رسید به من راستی یادم رفت بگم من ی لباس خاکی داشتم و هنوز هم نگهش داشتم این رو وقت عملیات و یا زمانی که برای پدافندی می خواستیم به خط بریم می پوشیدم که بچه ها با دیدن من و لباسم کمی روحیه بگیرن و لبخند رو لباشون جاری بشه حالا اون لباس چطوری بود  پشتش نوشته بود می روم تا انتقام سیلی زهرا (س) بگیرم رو دو تا بازوانش آرم یاحسین دوخته بودم بالای جیب ها ش دو تا آرم دوخته بودم مزین به نام اهل بیت روی خود جیب ها هم همچنین نام مبارک اهل بیت رو دوخته بودم به همین سبب بچه ها بهم می گفتند تابلو اعلانات اومد و کلی می خندیدیم, می دونید در آن شرایط سخت و طاقت فرسا برخی اوقات آدم کم میاره و با دیدن این کار من تجدید روحیه می شد برای بچه ها ببخشید از مطلب اصلی دور وغافل شدم. داشتم عرض می کردم حاج محمد طاهری اومد بالای سر بچه ها و می دید که یا شهید شدن یا لحظات آخر شون هست کمی صبر می کرد هر کاری از دستش برمی آمد برا شون انجام می داد. رسید بالا سر من بعد از تلاش که من رو از توی گل ها در آورد کوله آرپی جی رو از تنم بیرون کشید و روی من رو به سمت خودش برگردوند دید من زنده ام صورت گلی ام را پاک کرد راه تنفسم رو که کمی گل پوشانده بود باز کرد کمی به سختی نفس کشیدم من را شناخت بعد رو کرد به من و گفت دادش رفتی دست ما رو بگیر من هم که خیلی آدم شوخی بودم و در هر حال به بچه ها روحیه می دادم به سختی و بریده بریده گفتم تا حلوای تو رو نخورم نمی رم اینو گفتم و محمد طاهری یک لبخند زد و من از تو گل ها در آورد و به حالت دازکش گذاشت  کنار خاکریز من داشتم به سختی اطراف خودم رو نگاه می کردم دیدم در جلو تر از من چند نفر از بچه های دسته خودمان شهید شدن اونهایی رو که اسم شون یادم هست براتون بگم  (ابوالفضل کمیجانی ،  حسین شرافتی ، مصطفی خامنه ) و چند تا دیگه از بچه ها که الان اسمشون در خاطرم نیست. جل الخالق.. این داستان ادامه دارد.

پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴
چاپ Twitter Facebook Google Plus Linkedin Del.icio.us Digg Reddit Mr. Wong بالا







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید

[جستجوی پیشرفته]


مراسم بعدی

برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.
مراسم جشن میلاد سرداران کربلا
سخنران: حجت السلام ارسطو زاده
مداح : کربلایی حمید عرب خالقی
از اذان مغرب عشاء
در حسینیه محب الشهداء

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

افراد آنلاین

6 کاربر آن‌لاين است (2 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجمن ها)

عضو: 0
مهمان: 6

بیشتر...