rabi1


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان






جنگ . چهارم
#1


نمایش اطلاعات کاربر
ادمه جنگ . سومالخالق فقط من
بین اینها فقط من لیاقت شهادت رو نداشتم
حاج محمد پیشونی من ماچ کرد و در حالیکه خنده بر لب ش بود گفت من  دارم می روم سمت خط اگه کسی از بچه ها رو دیدم می گم بیاد پیشت و به عقب ببرت خداحافظی کرد و رفت همین طور که در تاریکی شب داشتم تلاش می کردم ببینم دور و برم چه خبر یک دفعه دیدم از سمت جلو یکی داره به طرف من می آید به من که رسید گفت مشتی چی شدی خوب که دقت کردم دیدم درویش یکی از بچه های دسته مون درویش باستانی کار بود و بازوهای ستبری داشت گفت چی شدی گفتم نمی دونم فقط متوجه شدم ی توپ مستقیم خورد کنار دستم سر و گردنم ، کمرم، ستون فقراتم ،دست راستم ، شکمم براثر موج گرفتگی به هم پیچیدم و شکمم ورم کرد و تمام وجودم درد می کند و تنفسم به راحتی انجام نمی شود داشتم اینها رو به سختی و بریده بریده برای درویش می گفتم که حیدری امداد گر دسته هم اومد یک آتل و باند جنگی از کوله پشتی اش در آورد یک تنه دستش رو رو کمر من گذاشت پس از اینکه کمر من رو به آهستگی صاف کرد و آتل و باند جنگی رو بست رفت بسمت خط درویش هم من و انداخت روی کولش و به سمت عقب حرکت کرد چون محیط گلی بود چند بار پایش لیز خورد و باهم به زمین افتادیم بعد از چند متر دور شدن از محدوده مجروحیتم یک برانکارد پیدا کرد که پیکر ی شهید روش بود او را به زمین گذاشت منو بر روی آن خواباند در همین حین چند تا بسیجی که به عقب بر می گشتند مرا به آنها سپرد که ببرند به سمت سه را شهادت و خودش به سمت جلو رفت (خط مقدم ) همینطور که روی برانکاد خوابیده بودم و به سمت عقب می آمدیم به سه راه شهادت که رسیدیم نا خواسته پای یکی از این بسیجی ها لیز خورد و به زمین خورد و من هم بر روی زمین افتادم در همین حین یک خمپاره به زمین خورد و تعدادی از ترکش هاش به من و این دوستان خورد و برای بار دوم مجروح شدم بالاخره به هر سختی بود رسیدیم به لب جاده اما دریغ از یک آمبولانس که ما رو به عقب بیاره یکی گفت بودن اینجا(سه راه شهادت ) خیلی خطر ناکه هر لحظه ممکن توپ و یا خمپاره ای بررزمین بخورد . چند لحظه ای صبر کردند از آمبولانس خبری نشد یک خشایار (نفر بر زرهی) اومد بچه ها سوار اون شدند دو نفر از پائین نفر بر کمکم کردن دو نفر از بالای نفربر بالاخره من را با هر سختی که بود سوار نفربر کردن تا سوار نفربر شدم دیدم یکی از بچه های محله صد دستگاه محمد ذبیهیان هم بالای نفربر بود از او پرسیدم چی شده دستش رو از روی صورتش برداشت و دیدم یک ترکش خورده روی گونه اش زیر چشمش . چند صد متری از تیر رس عراقی ها که دور شدیم رسیدیم به یک اسکله کوچکی که توسط بچه های سپاه درست کرده بودند برای جابجایی مجروحان.  به آنجا که رسیدیم سکان داری نبود (راننده قایق) یکی از بچه ها که جراحتش نسبت به همه کمتر بود گفت اگه قایق روشن بشه و خراب نباشه من بلدم راه ببرمش خلاصه همه سوار قایق شدن با سلام و صلوات حرکت کرد چند متری از اسکله دور شدیم که موتور خاموش کرد در اطراف مان خمپاره ای بود که اصابت می کرد و صدای ویز ویز ترکش ها بود که از اطراف مان به آب می خورد سکان دار به هر نحوی که بود با کمک یکی دیگر از بچه ها پروانه قایق رو در آورد دید کمی سیم خار دار دور پروانه پیچیده شده است باتلاش فراوان سیم خاردار رو رها کرد موتور را به داخل آب انداخت به دو سه استارت قایق روشن شد همگی یک نفس راحت کشیدیم هنوز چند متری دور نشده بودیم مجددا موتور قایق خاموش شد دوباره موتور رو از زیر آب در آورداند دیدن مجددا سیم خار دار, اما این بار مقدار بیشتری به دور پروانه پیچیده شده بود دوباره بعد از باز کردن سیم از دور پروانه و روشن کردن موتور تا آمدیم به راهمان ادامه دهیم هنوز راه نیافتاده بودیم مجددا موتور خاموش کرد تا موتور رو در آوردیم با بهت و حیرت تمام دیدیم دوباره یک تیکه سیم خاردار به دور پروانه پیچیده همه در فکر این بودند که چه حکمتی هست که اینطوری می شه که یکی از بچه داد زد بابا روی میدان مین هستیم تابلو یکم اون طرف  تر مگه نمی بینید همه حواس ها به تابلو جلب شد درست بود روی تابلو نوشته بود خطر مرگ میدان مین تازه فهمیدیم حکمت اینکه همه سیم خار دار به دور پروانه پیچیده می شه چی بوده در همین حین یک قایق که با فاصله از کنار مون داشت رد می شد فهمید, ما روی میدون مین هستم گفت برادر مسیر رو بلد نیستی یا خوابت برده الان تو محدود میدان مین هستید. از جاتون تکون نخورید تا بگم چی کار کنید دل تو دل بچه ها نبود اونهایی که شهادت در خط اول جنگ نصیبشان نشده بود الان روی میدان مینی بودن که عراقی ها کارگذاشته بودند. بعد آب روی آن انداخته و کلی هم سیم خاردار موانع دیگر هم گذاشته بودن خلاصه اون قایقران گفت اونهایی که سالم تر هستن و دست شان مجروح نشده آهسته دست تون رو درون آب بکنند و با دست شروع به پارو زدن کردن همش تذکر می داد. آهسته عجله نکنید چند دقیقه ای طول کشید تا از روی میدان مین خارج شدیم من بر اثرخون ریزی زیاد داخلی .... ادمه دارد.

پیام زده شده در: ۵:۵۹ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۴
چاپ Twitter Facebook Google Plus Linkedin Del.icio.us Digg Reddit Mr. Wong بالا







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید

[جستجوی پیشرفته]


مراسم بعدی

برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.
مراسم جشن میلاد سرداران کربلا
سخنران: حجت السلام ارسطو زاده
مداح : کربلایی حمید عرب خالقی
از اذان مغرب عشاء
در حسینیه محب الشهداء

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

افراد آنلاین

5 کاربر آن‌لاين است (3 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت انجمن ها)

عضو: 0
مهمان: 5

بیشتر...