rabi1

داستان و خاطره

314 مرتبه خوانده شده
هرچه خانواده اصرار کردند او جبهه را برگزید و در جواب آنها گفت: جوانان این مملکت و دوستانم در جبهه ها هستند و از این کشور دفاع می کنند ، شایسته نیست من به دانشگاه بروم. حضرت امام ، جنگ را محور می داند و ما مطیع امر امام و رهبرمان هستیم...
بدون نظر
466 مرتبه خوانده شده
در سپاه، علاوه بر برادران، سه خواهر ایثارگر و شجاع نیز خدمت می کردند که به غیر از فعالیت در امور آموزش و پرورش و بخش جهاد سازندگی شهر بانه، قسمتی از وقت خود را صرف کمک به برادران سپاه می کردند و بازجویی و مراقبت از زندانیان زن را بر عهده داشتند. متأسفانه یک روز، در اثر حادثه ی دلخراشی یکی از این خواهران به شدت زخمی شد و پیکر نیمه جان او توسط «محمود خادمی»(فرمانده سپاه) به بیمارستان انتقال یافت. حدود یک سال از فعالیت این خواهر در شهر بانه می گذشت – اهل تهران بود و نسبت به خواهران دیگر کوشاتر. پس از چند ساعت محمود با چهره ای برافروخته و غمگین به سپاه بازگشت و باحالتی خاص خبر شهادت آن خواهر را علام کرد. البته من در آن روز برای انجام مأموریتی به باختران رفته بودم اما از بچه هایی که در آن صحنه حضور داشتند شنیدم که محمود بعد از اعلام خبر اضافه کرده بود که: «بچه ها من هم دیگر عمری نخواهم داشت، شاید خواست خدا بود که عقد ما در دنیای دیگری بسته شود.» چندی پس از شهادت آن خواهر، محمود نیز در حادثه ی دلخراشی به شهادت رسید.
تلخیص: از کتاب فرمانده من ( از زبان هادی جمشیدیان، همرزم شهید خادمی)
بدون نظر
496 مرتبه خوانده شده
یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بی سوادی ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق می شدم، نیم خیز هم که شده، از جاش بلند می شد. اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، بلند می شد. می گفتم: علی جان، مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟ می گفت: « احترام به والدین، دستور خداست».

یک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشسته گوشه ی حیاطه، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند. وقتی رسیدم، بهش گفتم: الهی بمیرم برات مادر، تو با یک دست، چطوری این همه لباس رو شستی؟ گفت: « اگه دو دست هم نداشتم، باز وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو، زحمتِ شستنِ لباس ها را بکشی! »

کتاب: نماز، ولایت، والدین، ص 83
بدون نظر
501 مرتبه خوانده شده
توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟

پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»

وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛

تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.

بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.

رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛

بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!

گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛

از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»

کتاب نوجوان / مجموعه آسمان مال آن هاست/ ص66
بدون نظر
482 مرتبه خوانده شده
زمستان شده بود
کاپشن درست و حسابی که نداشت
آن کت پاره را هم از تن در آورده بود به خانه آمده بود. سینه پهلو کرده بود
هرچه عمه و پدرش پا فشاری کردند که باید امروز برویم کاپشن جدید بخریم قبول نکرد
آخر سر برادر 10 ساله اش که یک سال از خودش کوچکتر بود گفته بود
من می دانم . مهدی برای این کاپشن نمی خواهد چون دوستش کاپشن ندارد و نمی تواند بخرد
گفتند چرا؟
گفت یتیم است
پدر گفت خوب برای او هم می خرم
رنگش زرد شد
گفت بابا نکند کاری کنی که دوستیمان خراب شود . او غرور دارد
"فردا صبح سر صف ناظم هردویشان را صدا کرده بود و 2 عدد کادو بهشان داده بود به بهانه پیشرفت درسی
بدون نظر
520 مرتبه خوانده شده
گفت : آمار یگان را می خواهم . گفتیم :اجازه بدین تا فردا تکمیل می شه. شب تا صبح بچه را به کار کشیدیم ، صبح آمار حاضر شد . دادیم دستش نگاه کرده و نکرده سه تا اسم گفت ، دوتاش توی لیست نبود ، پاره کرد ریخت تو انش . گفتم لیست مادر بود!!
گفت فایده نداره ، از نو .
باز رفتیم یک شب تا صبح لیست درست کردیم ، باز چند تا اسم گفت ، یکی دوتاش نبود ، باز پاره کرد.
گفتم : اینم نشد از نو !!!
بار سوم رفتیم اتاق به اتاق و چادر به چادر از زیر سنگ هم که بود آمار نفر به نفر گرفتیم آوردیم ، فقط یک نفر آزاد رفته بود مرخصی که توی لیست ما نبود. گفت "ابن کو؟" باز آمد پاره کند ، نگاه کرد دید بچه ها اشکشان در آمده، پاره نکرد . اصلا حالتش فرق کرد
فقط گفت:" بابا آخه اینها هر کدامشان یه آدمند ، نمی شه بگیم حواسمون نبود که اینها نبودن ، چو اینها را به ما سپردن"
بدون نظر
430 مرتبه خوانده شده
از سه راه خرمشهر به سمت خط همراه شهید دقایقی در حرکت بودیم . ماشین کولر دار بود. در بین راه چند نفر از بچه های بسیج را که کنار جاده ایستاده بودند ، سوار کردیم . یکی از آنان همین که سوار شد و هوای خنک داخل ماشین را حس کرد، با لحن خاصی گفت : "وای شما چه جای خنکی نشسته اید! خوش به حالتان!" شهید دقایقی با شنیدن این جمله رفت توی فکر چیزی نگفت ولی وقتی آنها پیاده شدند گفت:
"کولر را خاموش کن" او بعد از آن روز سوار ماشین کولر دار نشد و با یک ماشین امبولانس تردد می کرد .
یک روز با او در این مورد صحبت کردم می گفت:" چرا من باید سوار ماشین کولر دار شوم و آن بچه بسیجی در گرما به سر برد؟ چون فرمانده هستم باید سوار شوم؟نه من این کارو نمیکنم."
بدون نظر
699 مرتبه خوانده شده
عکس: قطعه 24 بهشت زهرا(س) در دوران جنگ
بدون نظر
580 مرتبه خوانده شده

خون، تمام تنت را گرفته بود. لب هایت مثل کویری که سالیان سال باران نخورده باشد، ترک خورده بود. پلکت سنگینی می کرد. چشم هایت به گودی نشسته بود، کبودی زیر چشم هایت و زردی گونه ات را خطی کم رنگ از هم جدا می کرد. مرده بودی با مرده مو نمی زدی!
نمی دانم بیشتر زخمت با تو چنین کرده بود یا تشنگی و گرسنگی. هرچه بود مثل آدمی بودی که حسابی چلانده شده باشد، اول آب بدنش را گرفته باشند. بعد خونش را و سپس گوشت هایش را، و مانده باشد پوست و استخوان. پوست چسبیده به استخوان.
زانوهایت حق داشتند که تا شوند و تو را به زمین بیندازند. مگر از دو تا زانو چقدر می شود انتظار داشت. دو ساعت که آدم چهارزانو می نشیند حسابی خسته می شود، آن وقت دو تا زانو آن همه وقت آدم زخمی را گرسنه و تشنه بکشند و خسته نشوند؟ بچه ها دارند پیشروی می کنند و من هم با همه ام. خمپاره چپ و راستمان را می کند و می کاود و گهگاه یکی دو نفرمان را هم به دام می کشد.
خندق ها و کانال ها و میدان های مین ما را از خود عبور می دهند. دشمن تنها به فرار فکر می کند؛ بی کفش و کلاه و حتی بی سلاح می گریزد.
بدون نظر
627 مرتبه خوانده شده

فرمانده ی گردان – شهید بلباسی – مرتب در اطراف کانال ها و سنگرها به این سو و آن سو می دوید و از نیروها می خواست که داخل کانال ها بمانند و از آن جا بیرون نیایند.
یکی از بچه ها را یک لحظه دیدم که دو دستی میله ی پرچم میدان صبحگاه گردان را گرفته و آرام به زمین می افتد. اول فکر کردم به خاطر این فاجعه، عزا گرفته! وقتی دقت بیشتری کردم، دیدم با بدن خونین روی زمین نشسته و دو دستی میله ی پرچم جمهوری اسلامی را گرفته و از بدنش خون می رود.
ترکش بمب خوشه ای سینه اش را شکافته بود؛ آخرین نفس ها را در بغل من کشید و به دیدار معشوق شتافت.
بدون نظر

مراسم بعدی

برای دیدن تصویر اصلی در صفحه جدید کلیک کنید.
مراسم جشن میلاد سرداران کربلا
سخنران: حجت السلام ارسطو زاده
مداح : کربلایی حمید عرب خالقی
از اذان مغرب عشاء
در حسینیه محب الشهداء

ورود

شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



واژه رمز را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید

افراد آنلاین

1 کاربر آن‌لاين است (1 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مطالب)

عضو: 0
مهمان: 1

بیشتر...